صعب العلاجى دچار مىشدم دنبال آن علويه مىفرستادم و پيغام مىدادم امروز وقت تلافى است ، او به حرم مىرفت و در حق من دعا مىكرد و من شفا مىيافتم .
پس از فوت حاج ميرزا خليل ، آن زن علويه بر سر مزارش مىآمد و پس از دعا و طلب مغفرت عرضه مىداشت خدايا ! مقام حاجى را به من بنمايان !
پس از مدّتى خواب ديد وارد وادى السلام شده و آنجا همانند بهشت عنبر سرشت ، همراه با قصرهاى عالى است ، چشمش به قصرى زيبا افتاد ، پرسيد اين قصر از كيست ؟ گفتند : از حاج ميرزا خليل ، نزديك قصر آمد جوانى را با صورتى بسيار زيبا مشاهده كرد ، از او سراغ حاجى را گرفت ، آن جوان خوشسيما گفت : حق دارى مرا نشناسى ، من حاج ميرزا خليلم كه بر اثر دعاى تو و كارهاى خيرم به اين مقام رسيدم و به تو اعلام مىكنم كه حقّاً خدمت مرا تلافى كردى ! !
خشنودى باهيه در برزخ
در كتاب « روض الرّياحين » آمده است كه :
زنى بود به نام باهيه ، چون از دنيا رفت ، فرزندش تمام شبهاى جمعه به زيارت قبرش مىرفت و از براى او و اهل قبرستان قرآن مىخواند ، تا شبى مادر را در خواب ديد و حال او را بسيار خوب يافت ، گفت : اى مادر ! از اوضاع مرگ برايم بگو ، مادر گفت : اى پسر ! مرگ را عقباتى سخت است ، اما من بر اثر عبادت راحت گذشتم و اكنون در عالم برزخ در بستانى هستم كه از هر جهت راحتم و محل من به فرشهاى ابريشمى مفروش است ، پسرم ! از زيارت قبر من و دعا و قرآن دست برمدار ؛ زيرا من به آمدن تو خوشحال مىشوم .