سرّ كند به بلاى سخت دچار گردد ، صاحب خانهء ترسو براى شب جمعه از آن مرد بزرگ الهى دعوت كرد و خود از خانه رفت .
مجلسى به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد ، اما صاحب خانه را نديد ، جلسه از اشرار و سردستهء آنان تشكيل شده بود ، مجلسى دانست كه نقشهاى جهت او كشيده شده ، از نقشه خبر نداشت ولى نقشه اين بود كه چون مجلس آراسته شد ، زنى عشوهگر و مطربه با روى باز و لباس رقص وارد مجلس شود و با زدن و كوبيدن آلات موسيقى به رقص مشغول شود ، آن گاه يكى از اوباش مردم محلّه را خبر كند تا بيايند وضع آن روحانى را ببينند ، چون مردم بيايند آبرويش برود و زبانش از امر به معروف و نهى از منكر بسته شود ! !
مجلس آماده شد ، ناگهان زن وارد گشت و با خواندن اين شعر شروع به رقصيدن كرد :
در كوى نيكنامان ما را گذر ندادند * گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را « 1 »
چون آن مرد وارسته و آن عبد خالص و آن منور به نور معرفت آن اوضاع را مشاهده كرد با دلى سوخته و چشمى گريان به وجود مقدس حضرت روى آورد و عرضه داشت :
گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را
ناگهان ديدند آن زن پردهء اطاق را به در آورد و بر خود پيچيد و به خاك افتاد و به يارب يارب مشغول شده و در مقام توبه و انابه برآمد و به دنبال او همهء اوباش سر به خاك گذاشته و به درگاه دوست ناليدند و همهء آنان به دست آن مرد الهى توبه كردند و از صلحاى زمان شدند !
هامش
( 1 ) - حافظ شيرازى .