فلق اگر اشاره به نوع باشد شامل هرگونه فلقى مىشود آن شعاعى كه از شكافته شدن تاريكى و آن گياه و جانورى كه از زمين و بذر و تخم و رحم سر برمىآورد .
آن چشمهها و بارانهايى كه از درون كوهها و ابرهاى فشرده جارى مىشود .
اعمالى كه از نيات و خوىها و معارفى كه از اذهان و افكار و صورتهايى كه از تركيب عناصر و ماده و وجودى كه از عدم پديدار مىشود .
اضافه اسم رب به « الفلق » اشعار به چنين ربوبيت وسيع و فراگيرندهاى دارد كه پيوسته در درون جهان و زير پوستها و پردههاى گوناگون ، هر موجودى را مىپروراند و چون آمادهء ظهور شدند آن پردهها و پوستها را سر شكاف مىنمايد و آنها را پديد مىآورد .
تفسير « ماخَلَق »
[ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ ]
« 1 » .
از زيان مخلوقاتى كه [ با انحرافشان از قوانين الهى به انسان ] ضرر مىرسانند .
حرف « ما » دلالت بر تعميم و شمول دارد و اضافه شر به آن و فعل « خلق » و نسبت آن به خالق مشعر به آن است كه شر از خلق و تركيب و امتزاج و تفصيل كاينات و مواد و قوا برمىآيد ، نه از عالم امر و اراده فاعلى خالق .
اين شرور فقط همان مضاف به « ما خلق » است و در واقع نمايشى از چگونگى نظر و انديشه و دريافت انسان از حوادث متضاد مىباشد و وجود عينى و مستقلى ندارند .
پس اگر انسان خود را برتر آرد و در حريم قدرت رب رساند و به او ايمان آورد
هامش
( 1 ) - فلق ( 113 ) : 2 .