تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
گاهى در اثناى درس و ديگر اوقات كه به حال خود فكر مىكرد آهى از عمق دل برمىآورد كه از آن نور مىباريد ! ! خدايا ! چه بندگان بزرگوار و پاكى داشتى و دارى ، خداوندا ! ما افتادگان در چاه طبيعت و ماديگرى را نجات بده ، الهى ! دردمندان را از در دورى از مقام قرب علاج كن ، خداوندا ! مستمندان را از ذلت بدر آر ، پروردگارا ! مهجوران را از درد هجر به مقام وصل رهنمون شو ، الهى ! كام ناكامان را از شراب عشقت پر گردان ، خداوندا ! خاك‌نشينان را به عالم پاك برسان . حاج ميرزا حسن كرمانشاهى اين مرد بزرگ الهى مىگويد : روزى در مدرسهء سيد نصير الدين نشسته بودم ، طلبه‌اى ژنده‌پوش و ژوليده موى مستقيم به نزد من آمد و گفت : آقاى ميرزا ! كليد حجرهء شانزده را به من بده و از امروز منطق بوعلى برايم بگو ، من خواهى نخواهى در برابر او تسليم شدم ، كليد آن حجره را به او واگذار كردم و منطق بوعلى برايش شروع نمودم در حالى كه منطق گفتن كار يك طلبه فاضل بود و من سال‌ها بود از گفتن آن فارغ بودم . مدتى براى او درس گفتم ، يك شب خانواده‌ام از كثرت مطالعه من ناراحت شد به ناراحتى او پاسخ نگفتم . ولى شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نيافتم . دو سه روزى بىمطالعه درس گفتم ، يك روز به من پرخاش كرد كه اى شيخ ! چرا بىمطالعه درس مىگويى ؟ به او گفتم : كتابم را گم كرده‌ام ، گفت : در محل رختخواب زير رختخواب سوم است ، از اطلاع او به داستانم شگفت‌زده شدم . به او گفتم : كيستى ؟ گفت : كسى نيستم ، گفتم : روزى كه آمدى مستقيم به نزد من آمدى و نام مرا گفتى . سپس كليد حجرهء شانزده را كه خالى بود از من خواستى ، آن گاه درخواست منطق بوعلى كردى و امروز از جاى كتاب خبر مىدهى و اين همه بىعلّت نيست داستانت را بيان كن .