تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
به هر شهرى كه وارد شدم صغير و كبير ، عالم و عامى از من استقبال كردند ، تا در شهر سبزوار كه معلوم شد همهء افراد هر طبقه وظيفهء لازم خود را معمول داشته و فقط حاجى ملّا هادى كه استقبال سهل است به ديدن شاه هم نيامده است به علّت اين كه او شاه و وزير نمىشناسد . من اين اخلاق را پسنديدم گفتم : اگر او شاه نمىشناسد ، شاه او را مىشناسد . يك روز در حدود وقت ناهار ، فقط با يك نفر پيشخدمت كه اسباب زحمت اهل علم نباشد و در آنجا ناهارى صرف كرده باشم رفته و پس از پاره‌اى از مذاكرات متفرقه گفتم : از شما خواهش دارم كه مرا خدمتى محول فرماييد كه آن را انجام دهم . حاجى اظهار غنا و بىحاجتى كرد ، اصرار كردم مفيد فايده نبود ، گفتم : شنيده‌ام شما يك زمين زراعتى داريد ، خواهش مىكنم كه ماليات آن را ندهيد . آن را نيز با عذر موجهى رد نمود . عرضه داشتم : بفرماييد ناهارى بياورند تا خدمت شما صرف كنم ، بدون اين كه از محل خود حركت كند ، خادم خويش را امر به ناهار آوردن كرده ، خادم در دم يك طبق چوبينه با نمك و دوغ و چند دانه قاشق و چند قرص نان پيش دست ما گذاشت . حاجى نخست آن قرص نان‌ها را با كمال ادب بوسيده و بر رو و پيشانى گذاشته و شكرها از ته دل به جا آورد ، سپس آن‌ها را ريز كرده در ميان دوغ ريخت و يك قاشق هم پيش من گذاشت و فرمود : بخور كه نان حلال است و زراعت و جفت كارى آن دسترنج خودم است ، من يك قاشق خوردم ، ديدم خوردن آن ناهار از عهدهء من بيرون است ! ! ناصر قاجار پس از رفتن پانصد تومان به خدمت حاجى فرستاد كه حاجى از قبول آن پول ابا كرد و فرمود : نصف آن را به فقرا و بقيه را به ساير مستحقان