مىرود ، يكى را از آن راه فرسنگى مانده و يكى را كم و يكى را بيش و وى ساكن نشسته كه گويى هميشه اينجا خواهد بود ، تدبير كارهايى كند كه تا ده سال باشد كه بدان محتاج نشود و وى تا ده روز زير خاك خواهد شد ! !
به مثنوى زير كه حاوى نكاتى بس ارزنده و در شرح حال كسانى كه از حقيقت بىخبرند سروده شده ، توجه كنيد ، تا معلوم گردد كه بايد دنيا را به عنوان مقدمهء آخرت نگريست ، نه جايى مستقل كه مستقل نگريستن دنيا و خود خرج كردن براى آن عين حماقت و صرف بدبختى و خسارت است ، اگر انسان دنيا را وسيلهاى براى ساختن آخرت انتخاب كند ، هم دنيا دارد و هم آخرت و اگر از دنيا براى عيش و نوش محض استفاده كند ، نه دنيا دارد نه آخرت .
در اين خاكى طلسم سست بنياد * شنيدم وقتى از فرزانه استاد
خوش الحان طايرى در بوستانى * به شاخى ريخت طرح آشيانى
به محنت خار و خاشاكى كشيدى * بر آن شاخش به صد اميد چيدى
خس خشكى چو بر خارى فزودى * نمودى از شعف دلكش سرودى
چو طرفى زان خراب آباد كردى * زشادى نغمهها بنياد كردى
چو وقت آمد كه بختش ياور آيد * گل اميدش از گلبن برآيد
در آن فرخنده جا منزل گزيند * در آن خرّم سرا خوشدل نشيند
كه ابرى ناگهان دامن كشان شد * وزان برقى عجب دامن فشان شد
شرارى ريخت بر كاشانهء او * كه در هم سوخت عشرت خانهء او
بجا نگذاشت در اندك زمانى * از آن جز مشت خاكستر نشانى
چو ديد اين بازى از چرخ غم اندوز * كشيد از دل چو برق آهى جهانسوز
نه دستى آن كه با گردون ستيزد * نه پايى آن كه از دوران گريزد
بگرييدى گهى بر خويشتن سخت * بخنديدى گهى از سستى بخت