تجلّى : آن است كه چون سلطان حق بر سر بنده غالب گردد ، تا در سر او جز حق چيزى نمانده از غلبه سلطنت حق چنان گردد ، گويى حق را مىبيند و تا يك چيز در همه هستى پيش دل بنده است نشايد كه دل بنده خداى را بيند .
قال عَلِىٌّ عليه السلام : لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقيناً « 1 » .
امام على عليه السلام فرمود : اگر پردهها كنار رود بر يقينم افزوده نشود .
هفتاد باب از حلال را رها مىكنم ، از ترس آن كه در حرام افتم ! ! يعنى در دلم جز خداى چيزى نيست و آنچه هست از شؤون اسمايى و صفاتى اوست .
اى اسير خود حجاب خود تويى * پاك بايد راهت از گرد دويى
جان چو پروانه به روى شمع باش * آنگهى در بزم وحدت جمع باش
يك دل و صد آرزو بس مشكل است * يك مرادت بس بود چون يك دل است
هر كه را دل در پريشانى كشد * زود بنيادش به ويرانى كشد
جان عاشق جمع در عين فناست * مرغ آزاد است و با يار آشناست
پرده راه تو هم اوصاف توست * پردههاى خويش بر در ، در نخست
دل چو از سوداى نفسانى برست * بر سر تخت تجلّى خوش نشست
چون فنا گردى فنا را در فنا * از بقاى حق رسيدى در بقا
طالب : جوينده را گويند از راه عبوديت براى رسيدن به كمال .
شوق : حركت دل در طلب معشوق .
حسن : جمعيت كمالات .
جلال : ظاهر شدن بزرگى معشوق از جهت استغنا از عاشق و نفى غرور عاشق .
لقا : ظهور معشوق ، چنان كه عاشق را يقين شود كه اوست .
هامش
( 1 ) - غرر الحكم : 119 ، حديث 2086 ؛ بحار الأنوار : 66 / 209 .