آنان كه در اين دنيا در جستجوى انس و الفت با خدا نيستند ، همان كسانى هستند كه اگر از آنان بپرسيد آيا شما به حيات معقول كه زندگى شما و هدف آن را از روى منطق واقعى مىتواند تفسير كند ، انس و الفت داريد ؟
پاسخى براى شما جز اين نخواهند داد كه كجاست آن تيمارستانى كه بدون معالجهء كامل تو را رها كرده است كه امروز بيايى و سؤالى از ما بكنى كه زندگى انتخاب شدهء ما را مشكوك جلوه بدهى !
اينان هرگز نمىتوانند به فكر امكان انس با موجود برتر از جماد و نبات و حيوان و انسانهايى مانند خودشان بيفتند ؛ زيرا هرگز دربارهء خودشان نينديشيدهاند تا بفهمند كه آشناى قابل انس و الفت آن ، خود كيست و بيگانه از آن خود كدام است ؟
اين يك قاعدهء كلى است كه هر اندازه شخصيت « خود » رشد پيدا مىكند ، قوهء دافعهء پستىها و رذالتها و مردم پست و رذل او را از خود دفع نموده و بيگانگى خود را براى شخصيت رشد يافته بيشتر اثبات مىكنند ، چنانكه جاذبهء عظمتها و كمالات و انسانهاى با عظمت و كمال ، او را بيشتر به خود جذب مىنمايند .
يك قاعدهء كلى ديگر اين است كه انسان موجودى است كه نمىتواند ، از پستىها و رذالتها بريده و عمرى را از عظمتها و كمالات انسانى مهجور و دور زندگى كند ؛ زيرا اگر اين بريدن از پستىها روى آگاهى و نفرت از آنها بوده باشد ، خود كاشف از آن است كه جاذبيت عظمتها و كمالات او را به سوى خود تحريك مىكند و مىكشاند .
حافظ كه مىگويد :
سينه مالا مال درد است اى دريغا مرهمى * جان زتنهايى به لب آمد خدايا همدمى
بريدگى او را از پستىها و رذالتها و مردم پست و رذل به خوبى نشان مىدهد ،