دارند كه از كل آن مسائل به نقل توضيح جملهء اول كه شاهد بحث است اكتفا مىشود :
هر اندازه كه بر رشد شخصيت آدمى بيفزايد ، انس وى با خدا بيشتر و سازندهتر مىگردد ؛ زيرا اين يك قاعده كلى است كه :
عقل گردى عقل را دانى كمال * عشق گردى عشق را يا بى جمال « 1 »
انس با عقل و عظمت و شكوه آن ، بدون به فعليت درآوردن تعقل امكانپذير نيست ، درك زيبايى و لذت عشق ، بدون ورود به جاذبه معشوق محال است .
هيچ رابطهاى براى انس با خداوند متعال جز برخوردارى از اوصاف عاليه انسانى كه نمونههايى از اوصاف خداوندى مىباشد ، وجود ندارد ، در حقيقت وقتى مىگوييم : انسان بايد با خدا انس بگيرد يعنى انسان بايد عادل باشد ، صادق و راستگو و راست كردار باشد ، بردبار و حقبين و ناظر بر اعمال خويشتن و ايفاكننده به تعهدها باشد ، علم و جهانبينى را جزء حيات معقول براى تلاش تا آخرين لحظات زندگى بداند .
با توجه كافى به اين مبناى رابطهء انس است كه پوچ بودن پندار بعضى از متفكران غربى كه مىگويند : تكيه بر خدا دليل ناتوانى است ، به خوبى آشكار مىگردد ، اينان نه خدا را به طور صحيح دريافتهاند و نه عظمت انسانى را مىشناسند ، اينان نمىفهمند يا نمىخواهند بفهمند كه خدا مانند آن كانون نور و جاذبه است كه اشعههاى آن ، نيروها و ابعاد والاى انسانى را روشن مىسازد و با به فعليت رسيدن آنها در منطقه جاذبيت الهى پيش مىرود و با او انس و الفت مىگيرد .
پس انس با خدا يعنى به فعليت رسيدن امتيازات عالى انسانى مانند ، علم و قدرت و عدل و صدق و احساس تعهد كه همهء آنها عامل جذب شدن به كمال مىباشند .
هامش
( 1 ) - مولوى .