آن نيست كه بتوان او را به چيزى از اين قوا ادراك نمود .
آنها كه در هواى تو جانها بدادهاند * از بىنشانى تو نشانها بدادهاند
من در ميانه هيچ كسم وز زبان من * اين شرحها كه مىرود آنها بدادهاند
آن عاشقان كه راست چو پروانهء ضعيف * از شوق شمع روى تو جانها بدادهاند
با من بگفتهاند كه فانى شو از وجود * كاندر فناى نفس روانها بدادهاند
عطار را كه عين عيان شد كمال عشق * اندر حضور عقل عيانها بدادهاند « 1 »
5 - نفى ادراك حواس است ، چنانچه مراد از :
لا يُدْرَكُ بِالْحَواسِّ « 2 » .
با حواس درك نمىشود .
در حديث همين معنى است ، چون حواس باطنيه نيز پنج است :
1 - قوهء متصرفه
2 - حس مشترك
3 - وهم
4 - خيال
5 - حافظه
و هر يك از اينها آلات و ادوات و ادراكات نفسند ، چون انگشتان كه آلات افاعيل وجود اشيائند .
چون دست چپ خود بردارد ، اشاره به اين است كه نفس و قواى نفسانيه ادراك ذات و صفات جلاليه نكنند .
چون تكبير گفت و اعتراف نمود كه اللّه جل جلاله اجل از اين است كه او را
هامش
( 1 ) - عطار نيشابورى .
( 2 ) - التوحيد : 59 ، باب 2 ، حديث 7 .