تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠

حكايت

در آثار اسلامى آمده كه : مردى مؤدب به آداب ، در بازار بغداد بر سقط فروشى وارد شد و از او طلب كافور كرد . سقط فروش پاسخ داد : كافور ندارم . آن مرد الهى گفت : دارى ولى فراموش كرده‌اى ، در فلان بسته و در كنار فلان قفسه است . مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهرهء پاك به سراغ كافور رفت و آن را به همان صورتى كه آن رجل نورانى فرموده بود يافت . از اين معنى تعجب كرد پرسيد : شما از كجا دانستيد در مغازهء من كافور هست ، در صورتى كه من مدت‌هاست به خيال اين‌كه اين جنس را ندارم ، مشتريان خود را جواب مىكنم ! آن مرد الهى فرمود : يكى از دوستان وجود مبارك حضرت ولى عصر عليه السلام از دنيا رفته و حضرت اراده دارند خود متكفل غسل و دفن باشند ، مرا به حضور خواستند و فرمودند كه در تمام بازار بغداد به يك نفر اطمينان هست و او كافور دارد ، ولى داشتن كافور را فراموش كرده ، شما براى خريد كافور به نزد او برو و آدرس كافور فراموش شده را در اختيار او بگذار ، من هم به نشانىهاى ولى امر به مغازه تو آمدم ! ! سقط فروش بناى گريه و زارى گذاشت و از آن مرد الهى به التماس درخواست كرد كه مرا براى ديدار مولايم ، گرچه يك لحظه باشد با خود ببر ! ! آن مرد الهى درخواست او را پذيرفت و وى را همراه خود برد ، به بيابانى رسيدند كه خيمهء يوسف عدالت در آنجا برپا بود . قبل از رسيدن به خيمه ، هوا ابرى شد و نم‌نم باران شروع به فرو ريختن كرد ، ناگهان سقط فروش به ياد اين معنى