گفت : اگر غير او را نشناسى و به جز او ، ديگرى تو را نداند بهتر است . عمر گفت :
زيادت كن . گفت : قيامت نزديك است و من به ساختن زاد آن روز مشغولم . اين بگفت و برفت .
چون از مدينه بازگشت اهل يمن از حال او آگاه شدند و عظمت و شخصيت الهى او را يافتند و نسبت به او از در احترام برآمدند و او از آنجا كه طالب اين شؤونات نبود از يمن گريخت و به كوفه آمد و هويت خويش را از خلق پنهان داشته ، مشغول بندگى حق در همهء شؤون و استفاده كردن از فيض وجود مولاى عارفان شد .
وصاياى اويس
حرم بن حيان - كه او نيز از زهاد ثمانيه و از اتقيا و عاشقان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده - مىگويد :
چون من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه درجهء شفاعت اويس تا چه مرتبه است ، پيوسته جوياى او بودم و آرزوى زيارت او بر من غالب شده بود ، تا نشان وى را به كوفه يافتم و به طلب وى شتافتم .
روزى در كنار فرات شخصى را ديدم ، جامهء خود مىشويد ، سخت ضعيف و لاغر اندام ، از روى نشانههايى كه داشتم وى را شناختم و بر او سلام كردم . جواب باز داد كه : « عليك السلام يا حرم » . خواستم دستش ببوسم ، نگذاشت ، لختى بر ضعف او گريستم . گفت : تو را كه به من راه نمود ؟ گفتم : آن كس كه نام من و پدر من به تو آموخت يا اويس . گفت : اى پسر حيان ! تو را بدين جايگاه چه آورد ؟ گفتم :
آمدهام تا با تو انس گيرم و بياسايم . گفت : هرگز خبر نداشتم كه كسى حق شناس شود و با غير او انس گيرد و بياسايد . گفتم : مرا وصيتى فرما . گفت : اى پسر حيان !