پس دل بيهوش او آمد به هوش * گفت در گوش دلش آنگه سروش
كانچه مىبينى زعزّ و مال و جاه * وصل معشوق و نياز پادشاه
قيمت كالاى روى اندود توست * اجرت سعى غرض آلود توست
هيچ كارى نزد ما بىاجر نيست * هيچ صبحى نه كه او را فجر نيست
گرچه كالاى تو بس نابود بود * ليك نزد ما كجا مردود بود
خويشتن را وانمودى آن ما * آن ما كى رفته بىاحسان ما
گر نه از ما بودى اما اى فتى * پيش مردم خويش را خواندى زما
هين بگير اين مزد صورت كاريت * اين ثواب و اجر ظاهر داريت
در غوغاى دربار ، چشم ديگر خاركن باز شد ، جمال دوست در آيينه دلش تجلى كرد ، با قدم اراده و عزم استوار ، پاى از دربار بيرون گذاشت و از كنار آغوش آن پرىوش كناره گرفت و براى آراستن وجودش به علم و عمل واقعى به سوى زيباى مطلق به حركت آمد .
وقتى نماز ميان تهى و الفاظ بىمعنا و نيت آميخته با شائبهء ريا ، اينگونه براى حل مشكل مدد كند ، نماز واقعى و عبادات خالصانه و طاعت بىريا چه خواهد كرد ؟
با چهل روز نماز به مقام ملكوتى رسيد
مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه عليه السلام ، نيازمند به مسجدى آبرومند ، جهت عبادت زائران و طاعت مطيعان و تدريس مدرسان بود .
قرعهء اين فال الهى به نام خانمى ديندار و آگاهى دلسوز ، موسوم به گوهرشاد خانم همسر شاهرخ ميرزا افتاد .
او تمام خانهها و زمينهاى اطراف را جهت ساختن مسجد خريد ، تنها يك