روشن كرد و به اين مسئله توجه نمود كه من همان جوان فقير و بدبختم ، من همان خاركن مسكين و دردمندم ، من همانم كه مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند ، من همان گداى دل سوختهام كه از تهيهء قرص نانى جوين و پارچهاى كهنه عاجز بودم ، من همان پريشان عاجز و بينواى مستمندم ! !
چون قدم در بارگاه شه نهاد * آمدش از روزگار خويش ياد
روزگار ذلت و پستى خويش * بينوايى و تهيدستى خويش
روزهاى گرم و آن هيزمكشى * شامهاى سرد و آن بىآتشى
پادشاهى از پس هيزمكشى * از پس آن ناخوشىها اين خوشى
زين تفكّر روزنى بر دل گشاد * نورى از آن روزنش بر دل فتاد
فكرت آمد قفل دلها را كليد * در گشايد چون كليد آمد پديد
فكرت آمد همچو باران بهار * ساحت دلها بود چون كشتزار
زين سبب گفت آن رسول سرفراز * فكر يك ساعت بِهْ از سالى نماز
بلكه باشد بهتر از هفتاد سال * اين سخن مهمل ندانى اى همال
آرى ، جوان بر اساس آيات الهى به فكر فرو رفت . انديشه در امور درون انسان ايجاد قدرتى مىكند كه آدمى با آن قدرت مىتواند از صفحهء خاك به عالم پاك پرواز كند . انديشه در امور ، انسان را از ذلّت به عزّت ، از پستى به بلندى ، از مذلّت به رفعت ، از جهنّم به بهشت مىبرد .
انديشه در امور ، عالىترين حال الهى است كه به انسان دست مىدهد و بهترين كمك براى انسان جهت رهايى از هلاكت و حركت به سوى سعادت است .
آرى ، فكر كرد كه من همان خاركنم كه بر اثر عبادت و طاعت ريايى به اين مقام رسيدم ، آه بر من ، حسرت و اندوه بر من ، اگر به عبادت حقيقى و طاعت خالص اقدام مىكردم چه مىشدم ؟ ! !