او تمام شب در اين فكر بود كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند و چگونه اين مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد ؟ !
صبح شد ، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست و داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت : به خاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود ، نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت راضى كن .
عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامهء دليل و برهان و خواندن آيه و خبر ، جوان را راضى به ازدواج كرد .
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد ، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمىگنجيد .
با بشارت باز گرديد آن رسول * كرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند * هم خطيب و شيخ و قاضى خواستند
در زمانى از نحوستها برى * عقد زهره بسته شد با مشترى
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور * زيب و زيور يافت كاخى از بلور
تخت زرين اندر آن بگذاشتند * پردههاى زرنگار افراشتند
شهر را بهر قدوم آن جوان * داده زينت جمله بازار و دكان
شمع و مشعل هر قدم افروختند * عود و صندل را به هر ره سوختند
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با كبكبه و دبدبهء شاهى به قصر آوردند ، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند !
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را