پس سر صحبت بر او باز كرد * گفتگو از هر طرف آغاز كرد
عاقبت گفتش كه اى زيبا جوان * اى تو را در قاف طاعت آشيان
هر چه آداب سنن شد از تو راست * غير يك سنت كه تا اكنون بجاست
مصطفى گفت النكاح سنتى * من رغب عن سنتى لا امتى
پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او ، به ارادتش افزوده شد . شاه تصور مىكرد به خدمت يكى از اولياى بزرگ الهى رسيده ، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است ، خود خاركن بود .
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد و كلام را به مسئلهء ازدواج كشيد ، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد كه اى عابد شب زندهدار ! تو تمام سنتهاى اسلامى را رعايت كردهاى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است ، مىدانى كه رسول اسلام صلى الله عليه و آله بر مسئلهء ازدواج چه تأكيدى داشت ، من از تو مىخواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيلهء آن هم با من ، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم ؛ زيرا در پردهء خود دخترى دارم آراسته به كمالات و از لطف الهى از زيبايى خيرهكنندهاى هم برخوردار است ، من از تو مىخواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهى ، تا من آن پرىروى را با تمام مخارج لازم در اختيار تو قرار دهم ! !
چون جوان خاركن اين را شنيد * هوشش از سر رفت و دل در پر تپيد
آنچه ديدم آندم جوان خاركن * من چه گويم چون تو مىدانى و من
آرى آن داند كه بعد از انتظار * مژدهاى او را رسد از وصل يار
جوان پس از شنيدن سخنان شاه در حيرت فرو رفت ؛ در جواب شاه سكوت كرد ؛ شاه به تصور اينكه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت ، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت .