قافله عبور كرد و جوان ساعتها در سنگر اندوه و حسرت مىسوخت و توان كار كردن نداشت و لنگلنگان به طرف شهر حركت كرد .
آمد اندر شهر با صد درد و سوز * روز آوردى به شب ، شب را به روز
يك دو روزى با غم و اندوه ساخت * روزها مىسوخت شبها مىگداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز كرد * صحتش از تن سفر آغاز كرد
پايش از رفتار و دست از كار ماند * جاى سبحه بر كفش زنار ماند
به حال اضطراب افتاد ، دل خسته و افسرده شد ، راه به جايى نداشت ، ميل داشت بدون هيچ شرطى ، وسيلهء ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود . دانشورى آگاه او را ديد ، از احوال درونش باخبر شد ، تا مىتوانست او را نصيحت كرد ، پند دانشور بىفايده بود ، نصيحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مىكرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود .
دانشور به او گفت : بايد چه كرد ؟ تو كه از حسب و نسب ، جاه و مال ، شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زيبايى بهرهاى ندارى ، اين خواستهء تو از جمله برنامههايى است كه تحققش محال است ، اكنون كه راه به بنبست رسيده ، براى پيدا شدن فرج و چاره شدن دردت ، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمىبينم ، مقيم عبادتگاه شو ، شايد از اين طريق به كسب اعتبار و شهرت نايل شوى و فرجى در كارت حاصل شود .
من نمىبينم غمت را چارهاى * جز نماز و خلوت و سى پارهاى
رشتهء تسبيح در گردن فكن * دست اندر دامن سجاده زن
خرقهء صد وصله و تحت الحنك * بورياى كهنه و نان و نمك
تا مگر بفريبى از اين عامهاى * گرم سازى بهر خود هنگامهاى
خاركن فقير پند دانشور را به كار بست ، كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها