درخواست نمود به دختر تعاليم اسلامى بياموزد .
پس از مدت كمى كه دختر آراسته به فضايل شد و پسر رموز كار را ياد گرفت ، عروسى مفصلى جهت آنان برگزار كرد .
مدتها گذشت ، روزى پسر به نزد آن مرد باكرامت آمد ، عرضه داشت : تو مانند يك پدر جهت من حق پدرى به جاى آوردى و بالاترين خدمت را نسبت به من انجام دادى ، هم اكنون از تو مىخواهم به من اجازه دهى همراه همسرم از تهران كوچ كرده و به محل اصلى خود شهر منجيل بروم .
آن مرد بزرگوار به او رخصت سفر داد ، پسر همراه با همسرش به شهر اصلى خود آمد ، در آنجا ماندگار شد ، رابطهء او با آن مرد بزرگ توسط نامه بود .
سالها گذشت ، براى آن مرد باكرامت سفرى به سوى رشت و بندر انزلى اتفاق افتاد ، هنگام غروب به شهر منجيل رسيد ، جمعيت كثيرى را كنار نانوايى ديد كه همه جهت نان گرفتن گرد آمده ولى نان كم و مقدارى گران بود .
سؤال كرد : چه خبر است ؟ گفتند : ايام جنگ جهانى اوّل است ، آذوقه خيلى كم شده ، به علاوه مهاجرين زيادى در مساجد و حسينيههاى شهر مقيم شده و از كمبود نان رنج مىبرند ! !
پرسيد : گندم و آرد اين ناحيه در اختيار كيست ؟ گفتند : فلان شخص ، به محض شنيدن نامش معلوم شد ، همان جوانى است كه سال ها پيش آن خدمت بزرگ را در حق او كرده ، نشانهء خانهء او را پرسيد ، به خانهء او رفت ، در زد ، خدمتكار گفت :
كيست ؟ گفت : صاحب خانه را مىخواهم . صاحب خانه در را باز كرد ، تا چشمش به آن مرد باكرامت افتاد از شوق فريادى كشيد و او را در آغوش گرفت و زن و فرزندش را به ديدار او دعوت كرد . به آن مرد خوشآمد گفت و از او دعوت كرد به درون خانه بيايد ، ولى او گفت : من قدم به اين خانه نمىگذارم مگر اينكه مشكل
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 284
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٨٤