زندگى و حيات و دنيايى كه عامل رشد و كمال و بالا رفتن شخصيت انسان نباشد و آدمى در گرفتار بودن به آن دنيا از ياد حق و ذكر دوست غافل بماند پشيزى ارزش ندارد .
سلمة الاحمر مىگويد : بر هارون الرشيد وارد شدم ، او را در كنار كاخ ها و قصرها ديدم ، اين شعر را خواندم :
اما بيوتك فى الدنيا فواسعة * فليت قبرك بعد الموت يتسع
خانه هايت در دنيا وسيع است ، اى كاش بعد از مرگت نيز خانهء قبرت وسيع باشد .
هارون گريه كرد و گفت : اى سلمه ! به نحو مختصر مرا موعظه كن . گفتم : اى هارون ! اگر در بيابانى خشك و بى آب و علف قرار بگيرى و تشنگى تو را تا سرحد مرگ ببرد ، با چه قيمتى حاضرى آب بخرى آن هم به اندازهء يك شربت ؟ گفت : با نصف آنچه در اختيار دارم !
گفتم : اگر آب را به اين قيمت خريدى و خوردى ، ولى از تو دفع نشد و دچار مرض حبس البول شدى ، چه قيمت حاضرى بپردازى كه از اين رنج راحت شوى ؟
گفت : نصف ديگر ثروتم را ، گفتم : خدا لعنت كند دنيايى را كه به شربت آب و بولى از دست مىرود ! !
بياييد آنچه در دست داريم همه را در راه خشنودى حضرت حق قرار دهيم ، بياييد براى خدا باشيم و براى خدا بميريم ، بياييد براى خدا به خانهء خود برويم و براى خدا از خانه خارج شويم و كارى كنيم كه از ما نسبت به حضرت حق جز طاعت و نسبت به خلق خدا جز خدمت كارى صادر نشود ، بياييد به حضرت حق عرض كنيم :
جز هواى تو ندارم سر سوداى دگر * نيست غير توام اى دوست تمناى دگر
بندم از پا بگشا زان كه اسير تو دمى * از سر كوى تو هرگز نرود جاى دگر