گفت خضرش كه خدا گفت اين به من * كه برو با او بگو اى ممتحن
نى كه آن اللّه تو لبيك ماست * آن نياز و سوز و دردت پيك ماست
نى تو را در كار من آوردهام * نه كه من مشغول ذكرت كردهام
حيلهها و چارهجويىها تو * جذب ما بود و گشاد آن پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست * زير هر يا رب تو لبيك ماست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست * زان كه يا رب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر دلش قفل است و بند * تا ننالد با خدا وقت گزند
ذكر در درجهء اوّل براى اين است كه زبان را از هرچه غير ضرورى است حفظ نمايد و در درجهء بعد براى اينست كه قلب به نور ذكر منور گشته و از تمام كدورتها و تاريكىها و آنچه به عنوان مرض قلب شناخته شده پاك گردد و در مرحلهء بعد براى اين است كه انسان با تمام هويت و هستىاش در دريايى از نور كه همان تجلى صفات بر صفحه وجود است ، غرق گشته و در تمام مراحل و ابعاد حيات جز خدا نبيند و غير خدا نگويد و جز كلام خدا نشنود .
ذكر براى اين است كه انسان به مسمّاى ذكر كه حضرت حق تعالى است متوجه شود و به حقيقت خويش را در محضر قدس او ببيند ، تا اين كه جز عبادت و اطاعت و خدمت به خلق از او صادر نشود ! !
سالك وقتى از ذكر زبان به ذكر قلب و از ذكر قلب به ذكر عمق هستى رسيد ، شيرينى عجيبى از حقيقت ذكر خواهد چشيد و در اين مرحله است كه وجود ذاكر منبعى از شرف و خير گشته و اگر همهء عالم از خدا برگردند ، توجه او به حضرت حق بيشتر شده و اگر او را قطعه قطعه كنند تا لحظهاى غافل گردد ، قطعه قطعه مىشود ، ولى محال است لحظهاى غفلت به او دست دهد .
جامى در اين زمينه در توجه حضرت مولى الموحدين به هنگام نماز به حضرت