پس به نصّ قرآن ، دين طبيعى و فطرى است و ما بر آن معجون و مخمّر شدهايم و نمىتوان از آن جدا شد .
دين حقيقى اين است و شرع انبيا براى تقويت و توجّه به آن تشريع شده و بايد همچنين باشد ؛ زيرا شأن نبوّت ومأموريّت رسالت براى توجّه خلق به خود و خدا بوده و انبيا و رسل به انجام تكليف و مأموريت خويش تا سرحدّ جان قيام كردهاند « 1 » .
فيض كاشانى آن عارف بزرگ و فيلسوف و الا مقام در اين زمينه مىگويد :
اى كه در اين خاكدان جان و جهانى مرا * چون بروم زين سرا باغ و جنانى مرا
جان مرا جان تويى لعل مرا كان تويى * در دل ويران تويى گنج نهانى مرا
آن كه به دل مىدمد روح سخن هر دمم * تا نزند يك نفس بىدمش آنى مرا
شب همه شب تا به صبح هم نفس من تويى * روز چو كارى كنم ، كار و توانى مرا
تا كه به محفل درم با تو سخن مىكنم * چون كه به خلوت روم مونس جانى مرا
يك نفس از پيش تو گر بروم گُم شوم * چون به تو آرم پناه امن و امانى مرا
گر تو برانى مرا جان ز فراقت دهم * جان به وصالت دهم گر تو بخوانى مرا
گه به وصالم كُشى گه زفراقم كُشى * گاه چنينى مرا گاه چنانى مرا
« فيض » به تو رو كند رو چو به هر سو كند * نور تو عالم گرفت قبله از آنى مرا
معناى عرفانى دين
دين در مرحلهء اوّل معرفت است ، معرفت از طريق قرآن و سنّت منطبق با قرآن كه ميوهء آن معرفت عشق به كمال مطلق و نتيجهء آن عشق ، عمل به تمام خواستههاى معشوق است .
هامش
( 1 ) - علم اخلاق : 118 .