گوشهاى از زندگى مراقبان و محاسبان
اوّل : مىگويند :
گروهى به عيادت مريضى رفتند ، در ميان آنان جوان لاغر اندامى بود ، مريض به او گفت : اين لاغرى تو از چيست ؟ پاسخ داد : علّتش امراض و اسقام است . گفت :
تو را به خدا قسم حقيقت حالت را به من بگو . جوان گفت : شيرينى دنيا را چشيدم تلخ بود ، زر و زيورش نزدم كوچك است ، طلا و سنگش پيشم يكسان است ، گويى عرش حق را براى تماشايم ظاهر كردهاند و من آن را آن چنان كه هست مىبينم ، رفتن مردم را به سوى بهشت و جهنّم مشاهده مىكنم ، با تماشاى اين حقايق روزم به روزه مىگذرد و شبم به بيدارى ، در آنچه هستم ، از عبادت و عمل به چشمم نمىآيد ؛ زيرا عملم در برابر ثواب حق بسيار كم است ! !
دوّم : از بزرگى نقل مىكنند كه مىگفت :
اگر سه چيز نبود ، دلم نمىخواست يك روز زنده باشم : روزه در سختترين روزهاى گرم ، سجود در دل شب ، مجالست با مردمى كه براى سخن گفتن پاكيزهترين كلام را اختيار مىكنند ، آن چنان كه عدهاى براى خوردن خرما بهترينش را انتخاب مىنمايند .
سوّم : مىگويند :
گروهى براى مقصدى بار سفر بستند ، راه را گم كردند ؛ به محلّ بندهاى از بندگان حق رسيدند كه از ديوان و غولان آدمنما فرار كرده و به كنجى به عبادت و تصفيه باطن مشغول بود . فرياد زدند اى بندهء حق ! ما راه را گم كردهايم ، چنانچه مىدانى بنمايان !
با سر به سوى آسمان اشاره كرد ، مردم قصدش را درك نكردند . گفتند : ما راه را