من آن ذرّهام در هواى تو نيست * وجود و عدم زاحتقارم يكى است
زخورشيد لطفت شعاعى بَسَم * كه جز در سعادت نبيند كَسَم
بدى را نگه كن كه كمتر كس است * گدا را ز شاه التفاتى بس است
مرا گر بگيرى به انصاف و داد * بنالم كه عفوت نه اين وعده داد
خدايا به ذلّت مران از درم * كه صورت نبندد درى ديگرم
ور از جهل غائب شدم روز چند * چو باز آمدم در برويم مبند
چه عذر آرم از ننگ تر دامنى * مگر عجز پيش آورم اى غنى
فقيرم به جرم گناهم مگير * غنى را ترحّم بود بر فقير
چرا بايد از ضعف حالم گريست * اگر من ضعيفم پناهم قويست
خدايا به غفلت شكستيم عهد * چه زور آورد با قضا دست جهد
چه برخيزد از دست تدبير ما * همين نكته بس عذر تقصير ما
خدايا مقصّر به كار آمديم * تهىدست و اميدوار آمديم « 1 »
ديدگاه روايت به مراقبان و محاسبان
در طول تاريخ حيات ، به چهرههاى پرارزشى برمىخوريم كه بر اثر اتصال به نور حقيقت ، در تمام زمينههاى زندگى با مراقبه و محاسبه زيستند و هرگز به دشمنان ظاهر و باطن و غولان درونى و بيرونى ، اجازهء فعاليّت در حوزهء حيات پرقيمتشان را ندادند .
اينان با گوش دل نصايح كتب آسمانى و انبيا و امامان را شنيدند و پس از شنيدن به كار بستند و از به كار بستن حقايق نتايج عالى گرفتند . قرآن به همهء مردم براى
هامش
( 1 ) - كليات سعدى : 395 ( به نقل از باب دهم بوستان )