من طاير قدّوسيم مرغ گلستان نيستم * مست مى لاهوتيم زين مىپرستان نيستم
حور است وغلمان چاكرم ماه است وانجم در برم * خورشيد چرخ اخضرم شمع شبستان نيستم
گر زار و بيمارم چه غم شادم به هر رنج و الم * با درد عشقت اى صنم محتاج درمان نيستم
روزى « الهى » مرغ جان بيرون پرد زين آشيان * بينى مرا با عرشيان زين ملك و سامان نيستم « 1 »
و اگر محبّت آن عالم حقيقى در دل نجنبد و قصد مراجعت نكند و دل در تنعّم و تموّل اين جهان بندد و متابعت هواى نفس كند ، نسيان ايمان است و نهايت دركات كفر :
[
وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ ]
« 2 »
.
ولى او به امور ناچيز مادى و لذتهاىِ زودگذرِ دنيايى تمايل پيدا كرد و از هواى نفسش پيروى نمود ؛ پس داستانش چون داستان سگ است .
هركه در اين حجب و اقامت گرفتار شود در خسران ابدى بماند ، [
وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ]
« 3 » ، قسم ياد مىكند كه روح انسانى به واسطهء تعلّق قالب مطلقاً به آفت خسران گرفتار است ، الّا آن كسانى كه به واسطهء ايمان و عمل صالح روح را از اين آفات و حجب خلاصى دادند .
هامش
( 1 ) - الهى قمشهاى .
( 2 ) - اعراف ( 7 ) : 176 .
( 3 ) - عصر ( 103 ) : 1 - 2 .