رفت ، ولى به خدا سوگند چنان هيبتى از او به من رسيد كه لباسم را آلوده كردم . » « 1 » اين قبيل حكايات ؛ نشانگر احاطهء فيضى و قهرى بر امور تكوينى بشر است ، ولى از آن جا كه حكومت و مصلحت خداوند بر آن است كه ولايت حق بر نظام طبيعت آفرينش ، همراه با آزمايش و عبرت و مدارا باشد ؛ پس از انتقام و كيفر و نابودى مطلق موجودات ، چشم پوشى مىشود .
دلم از ديدهء تو را طالب ديدار ترست * عكس در آينه از آب پديدارترست
گرچه از عقل و جنون نيز هنرها ديدم * بهر من عاشقى از هر دو سزاوارترست
هر كه هشيار تو شد از همه سرمست ترست * وانكه سرمست تو شد از همه هشيارترست
يافتم تا به در ميكدهء عشق تو بار * بار من از همهء باده كشان بارترست
مىندانم زكه جويم خبرت را كه به دهر * هر كه شد بى خبر از خويش خبردارترست
هر كه بسيار به خودديد كم از كم باشد * وانكه كم ديد به خوداز همه بسيارترست
زال شد مشترى يوسف مصرى بكلاف * تا فروشنده بداند كه خريدار ترست
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 46 / 123 ، باب 8 ، حديث 15 ؛ كشف الغمة : 2 / 76 .