تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
خدمت حضرت شرفياب شدم و آن حضرت را ديدم كه پاهايش در بند و دستانش در غل و زنجير است به گريه افتادم و گفتم : اى كاش ! غل و زنجير به گردن من بود و شما آزاد و سالم و آسوده مىبوديد . امام عليه السلام فرمود : اى زُهرى ! نگران مباش ، اگر بخواهم ، اين رنج‌ها از من برداشته مىشود ، ولى آن را از اين جهت كه مرا به ياد عذاب الهى در قيامت مىاندازد دوست دارم و شما نيز هر گاه چنين احوالى را ديديد ، عذاب خدا را به خاطر آوريد و از آن انديشه نماييد . آنگاه فرمود : اين وضع تا مسافت دو منزلى مدينه بيشتر ادامه نخواهد يافت . زهرى مىگويد : من با امام عليه السلام خداحافظى كردم ، پس از چهار روز ديدم كه مأموران حكومتى و گماشتگان آن حضرت سراسيمه و مضطربانه به مدينه بازگشته و در جستجوى امام عليه السلام هستند . چون علت را پرسيدم گفتند : هنگامى كه به دو منزلى مدينه رسيديم شب فرا رسيد . ما آن حضرت را در حالى كه در غل و زنجير بسته بوديم در خيمه‌اى جا داديم . صبح كه فرا رسيد و داخل آن خيمه شديم اثرى از حضرت نديديم و باكمال تعجّب غل و زنجير را بر زمين افتاده ديديم و تا اين لحظه آن حضرت را نيافته‌ايم . زهرى مىگويد : پس از آن حادثهء حيرت‌انگيز به شام رفتم و عبدالملك مروان را ديدم و او از من ، احوال و قضايا را پرسيد و من آنچه را ديده و شنيده بودم ، نقل كردم ، عبدالملك ديوانه‌وار گفت : به خدا سوگند ! در همان روزى كه نگهبانان به دنبال ابوالحسن مىگشتند ، آن حضرت نزد من آمد و فرمود : چرا با من چنين مىكنى ؟ مرا با تو و تو را با من چه كار است ؟ گفتم : دوست دارم نزد من باشيد . حضرت فرمود : ولى من دوست ندارم كه نزد تو باشم . اين را فرمود و بيرون
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 93 | شيخ حسين انصاريان