چون آب بقا دارى بر خاك سكندر ريز * چون جام بچنگ آرى با ياد لب جم زن
چون گرد حرم گشتى با خانه خدا بنشين * چون مىبقدح كردى بر چشمه زمزم زن
گر تكيه دهى وقتى بر تخت سليمان ده * ور پنجه زنى روزى در پنجهء رستم زن
گر دردى از او بردى صد خنده به درمان كن * ور زخمى از او خوردى صد طعنه به مرهم زن
يابندهء عقبا شو يا خواجه دنيا شو * يا ساز عروسى كن يا حلقه ماتم زن
گر همدمى او را پيوسته طمع دارى * هم اشك پياپى ريز هم آه دمادم زن
تا چند فروغى را مجروح توان ديد * يا مرهم زخمى كن يا ضربت محكم زن
( فروغى بسطامى )