روزگارى شد هوايت جسته ام * هرچه جزيادت زخاطر شستهام
بر هواى خويشتن بگزيدمت * بر خداى خويشتن بگزيدمت
بى هواى تو دمى نغنودهام * بى رضاى تو بگو كى بودهام
هم به تصديق خود و انصاف خود * يك زمان بشنو ز من اوصاف خود
دامن مقصود از كف دادهاى * پشت بر مقصد به راه افتادهاى
جز تو كس از يار خود دورى نكرد * از ديار خويش مهجورى نكرد
نام مردن زندگى بگذاشتى * نيستى پايندگى پنداشتى
شاديى گريافتى گفتى غم است * زخمى ارديدى بگفتى مرهم است
خودزشادى روى دل بر تافتى * سوى غم شادى كنان بشتافتى
( نشاط اصفهانى )