آن زر در هميانى نهاد و بر كمر بست .
در منزلى از منازل راه به قصد قضاى حاجت از كاروان فاصله گرفت ، هميان از ميان بگشاد و به كنارى گذاشت و مشغول قضاى حاجت شد ، چون از كار خود فراغت يافت ، برداشتن هميان را فراموش كرد و به راه خود ادامه داد ، پس از مدتى از هميان ياد آورد به محل قضاى حاجت بازگشت ولى هميان را نيافت چون اموال ديگر در اختيار داشت و مىتوانست ادامهء سفر دهد ، از گم شدن هميان غصّهاى به خود راه نداد .
پس از اداى حج و بجا آوردن مناسك به وطن اصلى مراجعت نمود ، در حالى كه در وطن انواع محنتها به او حمله ور شد و كار به جايى رسيد كه جهت حلّ مشكل هر تيرى به تركش مىگذاشت و مىانداخت به خطا مىرفت و هر تجارت كه از راه تجربه پيش مىگرفت دچار خسران مىشد .
در مدتى اندك تمام مال و منال او از دست برفت ، از خوف مردم و ترس طلب كار و شرمسارى از دوستان و خلاصه شدت رنج و غم ، وطن اصلى را وداع كرد و ترك شهر وديار نمود .
او با زن و فرزند در حركت بود ، نه منزلى پديد و نه مقصدى معين و نه راحلهاى مهيا و نه زادى پيدا ، همانطور در حركت بود تا به دهى رسيد ، در سرايى خراب فرود آمد ، فصل زمستان رنج و مشقت آنان را بيش از پيش كرد ، در چنين وضعيتى همسر او دچار وضع حمل شد ، به مرد گفت : آخر ترتيب كار من بساز و چراغى برافروز و به جهت من غذايى مناسب حال تهيه كن .
مرد را بيش از اندكى پول نقره نبود ، مىگويد : در آن شب تاريك برخاستم و به دكّان بقالى رفتم و او را التماس كردم تا دكّان خود را باز كرد ، شرح حال به دو باز گفتم قدرى روغن و شكر به من داد ، ظرف روغن و كيسه شكر به سوى منزل مىبردم ، پايم به سنگى سخت آمد ، با سر بيفتادم كاسه روغن شكست و آن روغن با گل و
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 289
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٨٩