شد زنده سر ، كه در قدم دوست خاك شد * جان مُرد چون ز درگه جانان قدم كشيد
در بزم عشق هر كه به عيش و طرب نشست * بس جرعهها ز خون جگر دم بدم كشيد
گر چه بسى كشيد دلم از شراب عشق * از جام بود و خُمّ و سبو ، بحر كم كشيد
زنهار فيض دست مدار از شراب عشق * تا آن زمان كه بحر توانى به دم كشيد
( فيض كاشانى )