إيّاىَ ، أبْكى لِخُرُوجى مِنْ قَبْرى عُرياناً ذَليلًا . . . . « 1 »
به حقيقت كه عمرم را به تسويف و تباهى و آرزوهاى باطل از دست دادم ، اينك به جائى رسيدهام كه از خوبى و اصلاح نفس خود به كلّى نااميدم ، پس بگو از من بدحالتر و تبه روزگارتر كيست ؟ واى بر من ! اگر با چنين حالى به قبرم منتقل شوم ، قبرى كه براى راحت خود مهيّا نكرده و با عمل صالح فرش نكردهام ، چرا گريه نكنم در صورتى كه نمىدانم به كجا مىروم و اكنون مىبينم كه نفس من با من خدعه مىكند و روزگار با من مكر مىورزد در حالى كه عقاب مرگ بر سرم پر و بال گسترده ، پس چرا نگريم ! گريه مىكنم براى وقت خروج روح از بدنم ، گريه مىكنم براى تاريكى قبرم ، گريه مىكنم براى تنگى لحدم ، گريه مىكنم براى پرسش نكير و منكر ، گريه مىكنم براى وقتى كه از قبر برهنه و خوار و ذليل بيرون مىآيم ! ! . . . .
از سينه برون كن دل و دادار نگه دار * جان را بده و لذّت ديدار نگه دار
ما بندهء پيريم ز ما هيچ نيايد * ما را ز پى گرمى بازار نگه دار
در آب بقا غنچهء دل تازه نگردد * يك لحظه برآن گوشهء دستار نگه دار
تا ناله به لب درشكند زاغ و زغن را * يك بلبل گستاخ به گلزار نگه دار
تارى ز سر زلف به عالم نفروشى * سر رشته همين است نگه دار نگه دار
حاجت به هوادارى كس نيست چمن را * اى ابر مروّت طرف خار نگه دار
افسرده دمان آفت گلزار جمالند * خورشيد من ، آيينهء رخسار نگه دار
بى صرفه نگويى سخن عشق شفايى * اين زمزمه را بر لب اظهار نگه دار
( شفايى اصفهانى )
آنان كه عمر به طاعت ربّ گذراندهاند و در شوق آخرت و رسيدن به رضاى
هامش
( 1 ) مفاتيح الجنان : دعاى ابو حمزه ثمالى .