نويرى داستان جالبى را در اين باره براى ما نقل مىكند : مردى از شهر مليج « 1 » براى تجارت ، طبق معمول به اسكندريه آمده بود كه با حمله قبرسيها رو برو شد و او را به اسارت بردند او سهم يكى از مردم اسپانيا شد و به شهر ژيان انتقال يافت ، زمانى كه سلطان ابن احمد ( محمّد پنجم الغنى بالله ) در اين شهر دست يافت ، اسير مليجى گفت : همين كه در برابر پادشاه غرناطه ، ابو عبداللّه محمّد ( پنجم ) ابن احمر ( الغنى باللّه ) قرار گرفتم با ناله و التماس به او گفتم : اى پادشاه پيروز ، من ، مردى مسلمان و از نژاد مسلمانان هستم ، نه خود مسيحى بوده ام و نه كسى از فرزندان يا پدرانم . گفت : تو از كجايى ؟ گفتم : من اهل مليج ، شهرى در سرزمين مصر بين قاهره و اسكندريه هستم ، به اسكندريه رفته بودم كه مانند هميشه به تجارت بپردازم كه با حمله قبرسيها روبرو شدم ، اموال مرا غارت و خودم را اسير كردند ، مسيحيان مرا به اين سرزمين آوردند و من به گذراندن دوره مكاتبهء خود مشغول بودم كه خدا با اين پيروزى به دست تو مرا خلاص كرد . و اينك از اسيران تو هستم و مانند تو مسلمانم و قدرى از قرآن مى خوانم و برسيد پيامبران محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم ، سرور فرزندان عدنان درود مى فرستم ، سپس شهادتين را گفتم و يك سوره از قرآن را خواندم ، او دانست كه من مسلمانم و از مسيحيان كافر نيستم ، سپس به من گفت : داستان اسكندريه چنان است كه مى گويند . گفتم : بلى ، فرمانرواى قبرس آنجا را گرفت و به غارت شهر و اسير كردن مردم پرداخت و من نيز از اسيرانم . سپس شرح ماجرا را براى او گفتم كه چگونه مردم ، شهر را رها كردند و او در يك روز يعنى جمعهء اواخر محرّم 767 هجرى آن را گرفت . سلطان در اين هنگام گفت : لا حَوْلَ وَلا قُوَّة الّابِاللّه الْعَلى الْعَظيم ، انَّالِلّه و انّا اليه راجِعُون ، مردم اسكندريه ما را در ميان مسيحيان رسوا كردند ، يكى از سگان جزاير به شهر آنها آمد ، سربازان آنهارا فرارى داد و شهرشان را غارت كرد بى آنكه آنان خونى را او بريزند . آه ! آه ! اى كاش ما نزديك قبرس بوديم ، آنگاه قبرس يك لقمهء مردم اندلس مى شد . اسير مليجى مى گويد : پادشاه مرارها كرد و به من احسان نمود ،
تاريخ نيروى دريايى اسلام در مصر و شام (فارسى) — صفحة 122
مساهمون: احمد مختار العبادى
ص١٢٢
هامش
( 1 ) - مليج ، يكى از شهرهاى استان منوفيه در مصر است كه در آن مسجد سيد على مليجى نيز مشهور است .