گريه افتادند . « 1 »
ه - همسر حبيب بن مُظاهر
امام حسين عليه السلام در بين راه كوفه نامهاى به حبيب بن مظاهر نوشت و او را به يارى فراخواند . قبل از اينكه نامه به دست حبيب برسد ، او و همسرش غذامى خوردند . ناگاه غذا در گلوى حبيب گيركرد . همسرش گفت :
اين نشانهء آن است كه به زودى نامهء ارزنده اى از شخص بزرگوارى به دست ما خواهد رسيد .
در اين هنگام پيك امام در زد و نامه را به حبيب داد . حبيب گفت : الله اكبر ، راست گفتى ! حبيب نامه را خواند و همسرش را از مضمون آن آگاه كرد .
همسرش گفت : اى حبيب تو را به خدا در يارى امام حسينكوتاهى مكن .
حبيب جواب داد : آرى مى خواهم بروم تا كشته شوم و محاسنم از خون گلويم رنگين شود . عموزادگان حبيب از تصميم او مطلع شده ، و همگى نزد او آمدند تا او رامنصرف كنند . حبيب كه مصلحت را در كتمان نمودن قصد خود مى ديد ، منكر چنين تصميمى شد . همسرحبيب كه گفتوگوى آنها را شنيد ، نزد او آمد و گفت : اى حبيب ! آيا كراهت دارى كه به يارى ابا عبدالله عليه السلام برخيزى ؟
حبيب براى اينكه او را بيازمايد گفت : « آرى . » همسرش به گريه افتاد و گفت :
اى حبيب ! آيا سخن رسول خدا را در حق امام حسين عليه السلام و برادرش امام حسن عليه السلام فراموش كرده اى كه فرمود : اين دو فرزندم سيد جوانان
هامش
( 1 ) - رياحين الشريعه ، ج 3 ، ص 305 .