از اطرافيانش نظر خواست كه با زرقاء چه كند ؟
آنها رأى دادند كه او را به قتل برسان ؛ ولى معاويه نظر آنها را نپذيرفت و به فرماندار كوفه نوشت كه زرقاء دختر عدى راهمراه چند تن از محارم و سواران قومش به دار الخلافه روانه كن . وقتى زرقاء بر معاويه وارد شد ، معاويه پرسيد :
آيا مى دانى چرا تو را طلبيدم ؟
- سبحان الله ! چگونه آنچه را آگاه نيستم ، بدانم ؟ و آيا كسى جز خدا از راز دلها آگاه است ؟
- در پى تو فرستادم تا بپرسم آيا تو همان نبودى كه در جنگ صفين ، سوار بر شتر ، ميان دو سپاه ، آتش جنگ را بر مىافروختى و مردم را به كارزار تشويق مىكردى ؟ انگيزهات از اين كار چه بود ؟
- اى معاويه ! سر كرده از دنيا رفت و دنباله قطع شد . روزگار پيوسته در تغيير است و هر كه انديشه كند ، راه را خواهد يافت . هر حادثه ، حادثهء ديگرى را به دنبال دارد .
- آيا آن سخنان را به ياد دارى ؟
- چيزى از آن در خاطرم نمانده است .
- ولى به خدا سوگند من آن را از حفظ دارم و شنيدم كه مى گفتى :
اى مردم ! شما در فتنه اى قرار گرفته ايد كه پوشش ستم گولتان زده و شما را از راه راست منحرف ساخته است . چه فتنهء سخت و شديدى ! كه در آن از قار قاركننده ( كنايه از معاويه ) اطاعت مىكنند ، ولى در مقابل قائد و رهبر ، تسليم نمىشوند .
بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 285
مساهمون: احمد حيدرى
ص٢٨٥