تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
بر زوال زودرس مسيحيت دارد . قيصر دستور داد تا دوباره مجلس را آراستند و برادر زادهءديگرش را حاضر كردند و بر تخت نشاند كه همان واقعه تكرار شد . مردم متفرّق شدند و جدّم غمگين و محزون به حرمسرا داخل شد . من آن شب در عالم رؤيا ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و عدّه اى از حواريين در جايگاه جدّم اجتماع كردند و منبرى از نور كه به آسمان سر مى كشيد درجاى همان تخت ، نصب نمودند و پيامبر اسلام و وصىّ و دامادش امام على ابن ابى طالب و جمعى از فرزندانش حاضر شدند و پيامبر خطاب به حضرت مسيح عليه السلام فرمود : ما به خواستگارى مليكه خاتون دختر وصّى شما - شمعون - آمده‌ايم تا او را براى فرزندم امام حسن عسكرى عليه السلام عقد كنيم . حضرت مسيح رو به شمعون كرد و فرمود : شرافت به تو روى آورده است . پس نسل خود را به نسل پيامبر وصل كن . شمعون قبول كرد و سپس پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن منبر نشست و خطبه خواند و مرا براى فرزندش عقد بست و حضرت مسيح و ائمه وحواريّون شهادت دادند . وقتى كه از خواب بيدار شدم از ترس ، خواب خود را براى كسى نقل نكردم . محبت ابى محمّد در قلبم آن چنان شعله ور بود كه مرا از خوردن و آشاميدن باز داشت و جسمم نحيف شد و همچون بيمار در بسترى افتادم . پزشكان روم را بر بالين من حاضر ساختند ولى كارى از دستشان ساخته نبود . وقتى جدّم از معالجه مأيوس شد گفت : اى نور ديده ! آيا خواسته اى در اين دنيا دارى ؟ از او خواستم كه اسيران مسلمان را از زندان آزاد كند تا شايد حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند . وقتى جدّم اين كار را كرد من به‌ناچار اظهار بهبودى كردم و مقدارى طعام خوردم و او نيز خوشحال شد و اسيران را احترام كرد . ! پس از گذشت ده شب حضرت زهرا سلام الله عليها را در