بُشر گويد : دستور امام هادى عليه السلام را اجرا كردم و در زمان و مكان مقرّر حاضر شدم وهمچنان كه امام فرموده بود نامه را به كنيز دادم . وقتى كه نامه را خواند به شدّت گريست و به عمر گفت : مرا به صاحب اين نامه به فروش و قسمهاى شديدى ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خودكشى خواهم كرد . من و عمر در قيمت آن كنيز با هم صحبت كرديم تا به همان پولى كه امام عليه السلام داده بود راضى شد و كنيز را تحويل داد . كنيز را كه خوشحال و خندان بود به حجره اى كه براى اقامت گرفته بودم ، بردم . وقتى در حجره آرام گرفت ، نامهء امام هادى عليه السلام را درآورد و بوييد و بوسيد و بر چشمان خود ماليد . من با تعجّب گفتم : نامهاى كه صاحبش را نمى شناسى مىبوسى ؟
كنيز گفت :
اى عاجز كم معرفت ! به مقام اولاد انبيا عليهم السلام توجه داشته باش و حواست را جمع كن و بدان كه من مليكه ، دختر « يشوعا » نوهء پسرى قيصر روم هستم و مادر من ازفرزندان حواريّين عيسى عليه السلام ومنسوب به « شمعون » وصىّ حضرت عيسى عليه السلام است . جدّم مى خواست مرا به عقد برادر زادهء خود درآورد ، در حالى كه من سيزده ساله بودم . بدين منظور ، از كشيشان از نسل حواريون و راهبان ، سيصد مرد و از بزرگان ، هفتصد نفر و از فرماندهان و رؤساى قبايل چهار هزار كس را جمع نمود و تختى از انواع جواهر ساخت . وقتى كه برادر زادهاش بر آن تخت قرار گرفت واسقفها ، انجيلها به دست گرفتند كه بخوانند ، چهلچراغها و صليبها سقوط كردند و تخت سرنگون گرديد و برادر زادهء قيصر نقش بر زمين شد . رنگ از چهرهء اسقفها پريد و بدنهايشان به لرزه افتاد و بزرگ آنان به جدّم گفت : اين امر منحوس دلالت
بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 169
مساهمون: احمد حيدرى
ص١٦٩