تا با آن كار كنم ، و دويست درهم باقيمانده را خرما مىخرم تا از آن نبيذ درست كنم .
دوستش مىگويد : من با شنيدن اين سخن روى از او برگرداندم . در اين هنگام امام هادى عليه السلام رسيد و در حالى كه آثار خشم در چهرهاش نمودار بود از مركبش فرودآمد و فرمود :
مقبل ! به اندرون برو و چهارصد درهم بياور و به اين ملعون بده و به او بگو :
اين حقّ توست . با دويست درهم آن پارچه بخر ، و نسبت به تصميمى كه دربارهء دويست درهم باقيمانده گرفتهاى از خدا بترس !
« مقبل » مىگويد : من پولها را به او دادم و پيام امام عليه السلام را نيز ابلاغ كردم . او گريه كرد و گفت : سوگند به خدا ، هيچگاه نبيذ و منكر ديگرى ننوشيدهام و سرور تو اين را مىداند . « 1 »
سعى بر حفظ جان ياران خود
محمّد بن داوود قمى و محمّد طلحى نقل مىكنند : اموالى از خمس ، نذر ، هديه و جواهرآلات را كه از مردم قم و اطراف آن جمع آورى شده بود براى امام هادى عليه السلام مىبرديم ، كه ناگهان پيك آن حضرت در بين راه رسيد و گفت : كه الان زمان تحويل آن نيست .
ما از همانجا به قم بازگشتيم و اموال ياد شده را در جاى امنى نگهدارى كرديم . پس از چند روز فرمان امام عليه السلام رسيد كه كاروانى از شتران را بسوى شما فرستادم . اموالى را كه نزدتان هست بر آنها بار كنيد و آزادشان بگذاريد .
ما طبق دستور امام عليه السلام عمل كرديم . سال ديگر كه به محضر امام عليه السلام شرفياب شديم ، فرمود : آنچه را كه براى ما فرستاديد بنگريد . هدايا و اموال را همانگونه كه فرستاده بوديم نزد آن حضرت يافتيم . « 2 »
هامش
( 1 ) - دلائل الامامة ، ص 220 .
( 2 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 185 .