روز كه بر زندگى پيشواى شيعيان مىگذشت ، ابعاد وجودى و چهرهء الهى و ملكوتى آن گرامى در ميان مردم و حتّى درباريان ، تجلّى بيشترى مىنمود ، و همين امر ، خشم و كينهء متوكّل را نسبت به آن حضرت افزونتر مىكرد ؛ بگونهاى كه وجود امام عليه السلام براى وى غير قابل تحمّل شد و تصميم به قتل او گرفت . « ابن اورمه » مىگويد : در روزگار متوكّل به سامّرا رفته و بر « سعيد حاجب » وارد شدم ؛ و در اين وقتى بود كه متوكّل ، ابوالحسن عليه السلام را به او سپرده بود تا او را بكشد . سعيد رو به من كرد و ( از روى تمسخر و استهزا ) گفت : - آيا دوست دارى خداى خود را ببينى ؟ - سبحان اللَّه ! خدا كه با چشم ديده نمىشود . - منظورم كسى است كه شما او را امام مىدانيد . - بى ميل نيستم . - من ، مأموريت يافتهام او را بكشم و فردا اين كار را خواهم كرد ، و هم اكنون صاحب البرى ( پستچى ) آنجاست ؛ وقتى بيرون آمد نزد او برو ! وقتى پستچى بيرون آمد ، وارد اتاقى شدم كه امام عليه السلام زندانى بود . ديدم قبرى در پيش روى حضرت كنده شده است . سلام كردم و سخت گريستم . امام عليه السلام از علّت گريهام پرسيد . عرض كردم : براى آنچه مىبينم . فرمود : « نگران مباش ! آنان به مقصودشان نخواهند رسيد ؛ دو روز بيشتر طول نمىكشد كه خداوند خون او ، و يارانش را كه ديدى خواهد ريخت . » سوگند به خدا ، دو روز بعد متوكّل كشته شد . « 1 » بر اساس نقل ديگرى ، متوكّل در پى دريافت گزارشهاى ناراحت كنندهاى از امام هادى عليه السلام تصميم بر قتل گرفت و با ناراحتى فرياد مىكشيد : سوگند به خدا ، اين . . . را كه به دروغ ادّعا مىكند و رخنه در دولت ما افكنده است ، خواهد كشت . سپس چهار نفر از جلّادان نفهم خود را مأمور اين كار كرد ؛ به دست هر كدام شمشيرى
تاريخ زندگانى امام هادى (ع) (فارسى) — صفحة 186
مساهمون: على رفيعى
ص١٨٦
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 195 .