در نِباج
موكب حضرت رضا قادسيه را به مقصد بصره ترك كرد و در مسير راه به « نباج » « 2 » رسيد . ابوحبيب نباجى مىگويد : در خواب رسول خدا ( ص ) را ديدم كه به نباج تشريف آورد و در مسجدى كه حاجيان هر ساله فرود مىآيند وارد شد . من خدمت آن حضرت رسيده و بر او سلام كردم . طبقى از خرماى مدينه را نزد آن گرامى ديدم . پيامبر ( ص ) مشتى از آن خرماها را به من داد . آنها را شمردم ، هيجده دانه بود . تعبير من از اين خواب اين بود كه هيجده سال ديگر عمر خواهم كرد . بيست روز از اين جريان گذشت . روزى در مزرعهام مشغول كار بودم كه كسى آمد و گفت : ابوالحسن ، على بن موسى الرضا ( ع ) وارد نباج شده و در مسجد ( همان مسجدى كه حاجيان فرود مىآمدند ) اجلال نزول كرده است . به سمت مسجد حركت كردم ، ديدم مردم گروه گروه به ديدن آن حضرت مىروند . من خود را به آن حضرت رسانيده بر او سلام كردم . ديدم همانجايى نشسته كه رسول خدا نشسته بود و در مقابلش طبقى از خرماى مدينه نهاده شده است . حضرت مشتى از خرماها را به من داد . آنها را شمردم ، هيجده دانه بود . به امام عرض كردم : بيشتر بدهيد . فرمود : اگر رسول خدا بيشتر داده بود ما هم بيشتر مىداديم . امام آن روز را در نباج ماند سپس از راه بصره ، اهواز و كرمان رهسپار خراسان شد . « 3 »