در همين حال بوديم كه پيرمردى ناشناس با اشاره ما را به سوى خود فراخواند . ما نخست ترسيديم و گفتيم شايد از جاسوسان منصور باشد ؛ زيرا وى در مدينه جاسوسانى گمارده بود كه هركس به خانه امام صادق عليه السلام آمد و شد داشت گردنش را مىزدند ؛ از اين رو ، به مؤمن طاق گفتم : خود را پنهان بدار زيرا من برجانمان بيمناكم و هدف او من هستم نه تو . او خود را كنارى كشيد و من با پيرمرد رفتم تا آنكه مرا بر در خانهء موسى بن جعفر عليه السلام برد و خود رفت .
در اين هنگام خدمتكار امام مرا به دورن فرا خواند . . . .
من از او درباره امام صادق عليه السلام پرسيدم كه آيا درگذشته است ؟ فرمود : بلى از امام پس از او سؤال كردم . فرمود : اگر خدا بخواهد راهنمايىات خواهدكرد .
پرسيدم : عبداللَّه مىپندارد جانشين پدرت مىباشد . فرمود : او مىخواهد خداوند پرستش نشود . دوباره از جانشين پدرش پرسيدم . فرمود : ان شاء اللَّه خداوند راهنمايى ات خواهد كرد . عرض كردم : آيا شما جانشين پدرتان هستيد ؟
فرمود : من اين را نمىگويم .
من شيوه سؤال را عوض كردم و پرسيدم : آيا شما امام داريد ؟ فرمود : نه با اين پاسخ امام به حقيقت پى بردم . سپس اجازه خواستم تا از او بپرسم آنچه را كه از پدرش مىپرسيدم . فرمود : بپرس ولى افشا نكن . زيرا افشا كردن همان ، و كشته شدن همان .
من پرسشهايى از آن حضرت كردم و او را درياى از دانش ديدم . سپس عرض كردم : پيروان شما و پدر بزرگوارتان ( بر اثر دسترسى نداشتن به امام خود ) در گمراهى و حيرت بسر مىبرند اگر اجازه بفرماييد موضوع را با ايشان در ميان بگذارم و آنها را به سوى شما فراخوانم . فرمود : موضوع را با كسانى كه به عقل و خرد مىشناسى مطرح كن و از آنان پيمان « كتمان » بگير ؛ چه آنكه اگرافشا كنند كشته خواهند شد . » « 1 »
هامش
( 1 ) - رجال كشى ، ج 2 ، ص 565 ، رديف 502 .