ابودجانه راه افتادم . ديدم پيشانى بند سرخش را به سربست و به سوى دشمن راه افتاد و اين رجز را مى خواند :
انَاالذَّى عاهَدَنى خَليلى
وَنَحْنُ بِالسَّفْحِ لَدَى النَّخيلِ
انْ لا اقُومَ الدَّهْرَ فىِ الْكَيُّولِ
اضْرِبُ بِسَيْفِ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ
من آنم كه در دامنهء كوه و كنار نخلستان ، محبوبم رسول خدا ( ص ) با من پيمان بست كه در اسارت زندگى نكنم و با شمشير خدا ، و رسول ، دشمن را به نابودى كشانم .
ابود جانه هركس را كه گام پيش مى نهاد مى كشت .
در ميان نيروهاى مشركان ، مردى بود كه زخمى هاى مسلمانان را سر مى بريد . ابودجانه و آن مرد ، به يكديگر نزديك مى شدند . از خدا خواستم كه اين دو به هم برسند تا ببينم ابودُجانه چه مىكند . اتفاقاً آن دو به هم رسيدند و درگير شدند و من تماشامى كردم ، دو ضربت رد و بدل شد . آن مرد مشرك ضربتى بر ابودجانه فرود آورد . ابودجانه با سپر ، خود را نگهداشت ، و در حالى كه شمشير آن مرد در سپرش گير كرده بود ، بلافاصله ضربتى فرود آورد و مشرك را كشت . ابودجانه به « هند » رسيد ، شمشير را بر بالاى سر او گرفت ولى آن زن را نكشت
پس از اينها در دلم گفتم خدا و رسول بهتر مى دانند كه شمشير را به چه كسى دهند . « 1 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابنهشام ، ج 3 ، ص 72 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 510 ، با كمى تفاوت ؛ اعيان الشيعه ، ج 7 ، ص 318 ، با تفاوت مختصر .