به دست او به هلاكت رسيدند . « 1 » « عبدالرحمنبن عوف » مىگويد : « در جنگ بدر ، پس از شكست دشمن و فرار شان مشغول برداشتن زرهى براى خود بودم كه چشمم به « امَيّة بن خاف » افتاد . من درگذشته بااو دوست بودم و درآن دوره نام من « عبد عمرو » بود ، ولى پس از اسلام آوردن « عبدالرحمن » ناميده شدم . . . در جنگ بدر ، او راهمراه پسرش ، بر شتر نر خاكسترى رنگ اسير ديدم . . . وقتى احساس امنيت كرد گفت : مردى را در ميان شما ديدم كه در سينه اش پَرِ شتر مرغى بود ، او كه بود ؟ گفتم : او حمزة پسر عبدالمطلب ( و عموى پيامبر صلى الله عليه وآله ) است اميّه گفت : پس اين است آنكه روزگار مارا سياه كرد ! سپس اميه ، پرسيد : آن مرد كوتاه قدِّ كوچك اندام كه پيشانى بندى سرخ داشت ، كيست ؟ گفتم : او مردى از انصار به نام سماك پسر خَرَشَه است . اميّه گفت : و اين مرد نيز ما را درو كرد و قربانى شديم . « 2 »
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 201
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص٢٠١
پيش از آغاز نبرد احد ، پيامبر صلى الله عليه و آله شمشيرى به دست گرفت و فرمود :
چه كسى مىتواند حق اين شمشير را اداكند ؟
مردانى گفتند . ما مىتوانيم . ولى پيامبر ( ص ) به آنان نداد . ابودُجانه برخاست و گفت : اى رسول خدا ( ص ) حق آن چيست ؟
هامش
( 1 ) . مغازى ، واقدى ، ج 1 ، ص 148 - 152 .
( 2 ) . همان مدرك ، ص 282 - 283 .