تو ، به خوبى مى دانى خلافت ، مخصوص على عليه السلام است ، اين منصب را به صاحبش واگذار ، اگر چنين كنى ، بار تو سبك و گناه تو اندك شود . به خدا سوگند ، اگر بپذيرى ، تو را پنددادم ، سرانجام تمام كارها به سوى خداست » . « 1 » در نقلى ديگر آمده است هنگاميكه على عليه السلام را به مسجد مىآوردند تا آن حضرت با خليفه بيعت كند على ( ع ) فرمود : « به خدا سوگند ، اگر شمشير در دستم مى بود و اجازهى مبارزه داشتم ، بر شما معلوم مى شد كه قدرت اين تجاوزها را نداشتيد ، اگر چهل تن با من همراه بودند ، جنگ با شما را واجب مى شمردم ، ولى خداوند آنانى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا تنها گذاشتند از رحمت خود دور كند » . ابوذر گفت : كاش آن شمشيرها دوباره به دست ما مى افتاد . مقداد گفت : اگر على ( ع ) بخواهد ، خداوند را بر دفع دشمنان مىخواند . سلمان گفت : مولاى من ( على عليه السلام ) بر مصالح و امور داناتر است . « 2 » گفتگو در مسجد بسيار شد ، هر كسى چيزى مى گفت تا آنكه بار ديگر مقداد ، سكوت خود را شكست و گفت : « سوگند به آن خدايى كه جانم در دست اوست ، اگر مى دانستم كه توانايى بر دفع ظلم را دارم ، و مى توانم دين خدا را يارى كنم ، شمشير خود را حمايل مى كردم و قدم به قدم مى جنگيدم . آيا بر برادر و وصى و جانشين رسول خدا ( ص ) ( در ميان امت ) و پدر و فرزندان او اين چنين حمله كرده و وحشيانه رفتار مى كنيد ؟ در
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٥٦
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 28 ، ص 196 و 212 ، بيروت .
( 2 ) . ناسخ التورايخ ، احوال خلفا ، ج 1 ، ص 85 .