دوران خليفهء اوّل
پس از تثبيت خلافت ابوبكر ، مقداد به پيروى از فرمان على عليه السلام دندان روى جگر گذاشت و شمشير خود را غلاف كرد ولى دلش مالامال از التهاب و انقلاب بود ، آتش غم از زواياى قلب نورانيش شعله مى كشيد و چون شخصِ حيران و دلسوخته مىگفت واعجبا ! دنيا چه مىكند جاه طلبى چه نتايج خطرناكى دارد حق مسلّم خاندان نبوت را از آنان ربودند يعقوبى از شخصى نقل مىكند كه : در مدينه وارد مسجد النّبى شدم مردى را ديدم با حالى منقلب و بسيار ناراحت بر زانوى خود نشسته و دريغ مىخورد و آه مىكشد و گويا همهء دنيا مال او بوده و از او گرفته شده است . با اين حال همواره مىگفت : شگفتااز قريش و دريغ داشتن ايشان خلافت را از خاندان پيامبر شان با اينكه در ميان اينان است اوّل مؤمنان و پسر عموى پيامبر خدا داناترين مردم و فقيه ترين ايشان در دين خدا و كسى كه در راه اسلام بيش از همه رنج برد و ره شناستر ايشان و آنكه از همه بهتر به راه راست هدايت مىكند . به خدا قسمخلافت را از هدايت كننده هدايت يافتهء پاك و پاكيزه ربودند و نه اصلاحى براى امت خواستند و نه حقى در روش ، ليكن آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند ، پس دورى و نابودى باد ستمكاران را . « 2 » نزديك آن مرد دلسوخته آمده و گفتم : تو كيستى ؟ و آن مردى را كه