گفت : انتخاب باتواست آن مرد گفت : آشكارا بهتر است . عمّار گفت :
بگو . گفت : من از خانوادهء خود در حالى بيرون آمدم كه داراى بينشى استوار بودم ، تا اينكه شب گذشته كه امروز را در پى داشت فرارسيد ، مؤذِّن ما پيش ايستاد و به يگانگى خدا و پيامبرى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گواهى داد ، و مردم را به نماز فراخواند درهمين حال اذانگوى آنان ( دشمنان ) نيز مانند ما اذان گفت ، آنگاه نماز بر پا شد ، و ايشان مانند هم نماز به جاى آورديم ، و يكسان نيايش برديم ، و كتاب واحدى را تلاوت كرديم .
در آن شب شك به دلم راه يافت ، و چنان شبى را سپرى كردم كه كسى جز خدا از آن آگاه نيست ، بامدادان نزد امير مؤمنان على ( ع ) رفتم و ماجرا را براى آن حضرت بيان كردم على عليه السلام به من فرمود :
آيا با عمّار ياسر ملاقات داشته اى ؟ گفتم : نه . فرمود : حتما او را ببين ، و در آنچه مى گويد دقت كن و پيرو وى باش ، و من به همين منظور نزدتو آمدهام .
عمّار به او گفت : آيا صاحب اين پرچم سياه كه رو به روى من قرار دارد را مى شناسى ، آن پرچم از آنِ عمروعاص است كه من سه بار دركنار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با آن جنگيدهام ، و اين چهارمين بار است كه با آن پرچم ( و صاحبان آن ) مى جنگم و اين در حالى است كه اين بار از دفعات قبل بهتر و نيكوتر نيست بلكه انگيزهاى بدتر و پليدتر از قبل دارند ، آيا در جنگهاى بدر و احُد و حُنَيْن حضور داشتى ، يا پدرت در اين جنگها حضور داشته است كه ماجرا را براى تو تعريف كند ؟ گفت : نه .
( عمّار ) گفت : به تحقيق كه مواضع ما همان مواضعى است كه روزهاى بدر ، احُد و حنين در زير پرچمهاى رسول خدا ( ص ) داشتيم ، و اينان
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 113
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١١٣