« نه ، برگرد ! ( و در جنگ شركت مكن ) » « 1 » زبير از اقدام خود در جنگ با على عليه السلام پشيمان شد ، و از جنگ كناره گيرى كرد و از لشكر جدا شد ، و به نقطه اى در حومهء شهر بصره رفت ، و در آنجا به دست مردى به نام « عمرو بن جرموز » كشته شد .
قهرمان پير
عمروبن يثربى مهار شتر عايشه را در دست داشت و رجز مىخواند ، و از اينكه سه تن از ياران على عليه السلام را به نام هاى ، علباء بن هيثم ، زيد بن صوحان و هندبن عمرو را به شهادت رسانده بود به خود مى باليد . « 2 » عمّار كه پيرمردى نود ساله بود ، « 3 » و از نظر توان جسمى از همهء كسانى كه به جنگ ابن يثربى رفته بودند ضعيفتر به نظر مىرسيد ، آمادهء نبرد با ابن يثربى شد . در اين هنگام همهء نيروهاى حق ، جملهء « إِنَّالِلَّه وَ إِنَّاإِلَيْهِ راجِعُونَ » بر زبان آوردند ، و گفتند : « عمّار نيز كشته خواهد شد » . « 4 » زيرا پيش از او هركه به جنگ ابن يثربى رفت ، كشته شد . عمّار به ميدان رفت ، و برابن يثربى بانگ زد : « به جاى امنى پناه بردهاى ! اگر راست مى گويى از ميان اين گروه به سوى من بيا » . اين يثربى مهار شتر را به ديگرى داد و خود را به عمّار رساند . نبرد آغاز شد . نخست ابن يثربى ضربتى فرود آورد ، عمّار سپر چرمين خود را حايلكرد ، شمشير ابن يثربى در سپر نشست هر چه كوشيد نتوانست آن را جدا سازد .