تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسيران و جانبازان كربلا — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
عزيزش را ببيند و يزيد گفت : هرگز آن را نخواهى ديد پارچه‌ى ابريشمى گران قيمت كه بر روى سر بريده‌ى امام ( ع ) در طشت طلا كشيده شده بود كنار رفت و از سر مقدّس امام حسين ( ع ) اين جمله شنيده شد : « السلام عليك يا ولداه السلام عليك يا علىّ . » « سلام بر تو اى فرزند عزيزم . سلام بر تو اى على . » امام سجاد ( ع ) فرياد كشيد و فرمود : اى پدر ! درود و رحمت و بركات خداوند بر تو باد ! اى پدر ! مرا در كوچكى يتيم كردى و از نزدم رفتى و بين من و تو جدايى افتاد . من به سوى حرم جدّم رسول خدا ( ص ) مىروم و تو را به عنوان وديعه به خداوند مىسپارم . صداى شيون و گريه حاضرين بلند شد و يزيد از ترس قيام مردم از جا برخاست و به منزل رفت . « 1 »

10 - 4 - خطبهء امام سجّاد ( ع ) در مسجد دمشق

نقل است كه يزيد فرمان داد ، منبرى آماده كردند و خطيبى را فرستاد تا از حسين و پدرش نزد مردم بد بگويد . او رفت و پس از حمد و ثناى خداوند ، آنچه توانست از امام حسين ( ع ) بد گفت و معاويه و يزيد را ستود . در اين هنگام علىبن الحسين ، امام سجاد ( ع ) ، فرياد زد : واى بر تو اى گوينده ، كه با رضايت آفريده ، خشم خداوند را بر خود خريدى ، جاى تو دوزخ است . سپس رو به يزيد كرد و فرمود : اى يزيد ! به من اجازه بده ، بر اين چوب‌ها بالا روم و سخنانى بر زبان آورم كه خدا را خشنود سازد و مجلسيان از آن اجر و پاداش برند . يزيد از دادن اجازه خوددارى كرد ، ولى مردم گفتند : يا اميرالمؤمنين اجازه بدهيد به منبر رود تا ببينيم چه مىگويد ؟ گفت : اگر او منبر رود ، تا من و همهء آل ابوسفيان را رسوا نكند فرود نمىآيد . گفتند : مگر اين جوان چه اندازه چيز بلد است ؟ گفت : او از خاندانى
هامش
( 1 ) - الدمعة الساكبة ، ج 5 ، ص 147 ؛ نيز ر . ك معالى السبطين ، ج 2 ، ص 188 .