سخن مىگفت . يزيد به امام ( ع ) اعتراض كرد كه چرا هنگام سخن گفتن من در دست خود تسبيح دارى . امام ( ع ) به سيرهء جدّش پيامبر ( ص ) دربارهء تسبيح خداوند متعال اشاره كرد و يزيد از تصميم خود منصرف شد . « 1 » ابن شهر آشوب به نقل از مدائنى مىگويد : با آشكار شدن انتساب امام سجاد ( ع ) به پيامبر ( ص ) [ براى مردم ] يزيد به جلّادش گفت : علىبنالحسين را به باغ ببر و بكش و همانجا دفنش كن . جلّاد ، امام ( ع ) را به باغ برد و مشغول كندن قبر شد . امام ( ع ) نيز نماز مىگزارد و عبادت مىكرد . وقتى مىخواست امام ( ع ) را بكشد دستى از هوا به او ضربه زد و جلّاد با صورت به زمين افتاد . فرياد زد و بىهوش شد . خالدبن يزيد ، جلّاد را ديد كه چيزى از صورتش باقى نمانده بود . او ، اين ماجرا را نزد پدرش تعريف كرد و يزيد دستور داد جلّاد را در قبر بگذارند و رويش ، خاك بريزند . در حال حاضر [ زمان ابن شهر آشوب ] مكانى كه امام چهارم ( ع ) در آنجا حبس شده بود و [ نماز مىخواند ] به مسجد تبديل گشته است . « 2 »
8 - 4 - گفتگوى امام سجّاد ( ع ) با يزيد
سر مبارك امام حسين ( ع ) را به مجلس يزيد آورده « 3 » و به زمين نهادند . يزيد از حضرت زينب ( س ) خواست تا سخن بگويد ولى او امام سجاد ( ع ) را به عنوان سخنگوى اهل بيت ( ع ) معرفى كرد . امام چهارم ( ع ) نيز اين اشعار را خواند :