تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسيران و جانبازان كربلا — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠

خود ، يعقوب عسقلانى كه از سپاهيان يزيد در كربلا بود به جشن و پايكوبى پرداختند . زريرخزاعى « 1 » تاجر غريب و مسافر كه به حسب اتّفاق در بازار ايستاده بود علّت اين جشن و سرور را جويا شد . وقتى شنيد اين كاروان از خاندان عصمت و طهارت مىباشند لرزيد و دنيا در چشمش تيره و تار گشت . با سرعت خود را به امام سجّاد ( ع ) رساند و با صداى بلند گريست . امام ( ع ) فرمود : اى مرد چرا گريه مىكنى ؟ مگر نمىبينى اهل اين شهر همه در شادى هستند . زرير گفت : من شما را مىشناسم . جدّ شما محمّد مصطفى ( ص ) است و كسى جز شما ، شايستگى خلافت را ندارد . امام ( ع ) فرمود : خداوند به تو خير دهد . گويا شما دوستدار ما هستى . برو به كسى كه سر مقدس حسين ( ع ) را حمل مىكند بگو جلوتر برود تا مردم به آن نگاه كنند و بانوان در معرض تماشا قرار نگيرند . زرير پنجاه مثقال طلا و نقره به نيزه‌دار داد او سر مبارك امام ( ع ) را از ميان كاروان بيرون برد و مردم از اطراف شترها دور شدند . زرير دوباره نزد امام چهارم ( ع ) آمد و گفت : اگر لازم است خدمتى ديگر انجام دهم . امام ( ع ) فرمود : اگر لباس و پارچه‌اى دارى براى اين زنان و كودكان بياور . زرير شتابان رفت و لباس‌هاى زيادى آورد و بانوان از آن لباس‌ها براى پوشش خود استفاده كردند . « 2 »

4 - در شام

شام ( دمشق ) ، براى ورود اهل بيت ( ع ) و استفاده‌ى تبليغاتى يزيد بر ضدّ امام حسين ( ع ) چراغانى و آذين‌بندى شد و مأموران خليفه خاندان عصمت و طهارت را در روز اوّل ماه صفر « 3 » و در ميان شادى و هلهله وارد اين شهر كردند . « 4 »

هامش
( 1 ) - شرح حال وى در ميان منابع رجالى و تاريخى ديده نمىشود .
( 2 ) - معالى السبطين ، ج 2 ، ص 128 و 129 ؛ روضة الشهدا ، ص 467 و 470 .
( 3 ) - مصباح كفعمى ، ص 501 .
( 4 ) - تحليلى از زندگانى امام سجاد ( ع ) ، شريف قرشى ، ج 1 ، ص 252 .