حبيب پيامبر ( ص ) ، اى پسر مكه و منى ، اى پسر فاطمهء زهرا ( س ) ، اى پسر على مرتضى ، آه ، آه ، . . . در همين حال بيهوش شد و به زمين افتاد . « 1 »
2 - 5 - ورود حضرت زينب عليه السّلام به مدينه
هنگامى كه كاروان حسينى از شام برگشتند وارد مدينه شدند . فاطمه دختر اميرالمؤمنين ( ع ) به خواهرش زينب ( س ) گفت : چون اين مرد ( نعمانبن بشير ) در حق ما احسان كرد خوب است به او صلهاى بدهيم ، آيا چيزى دارى تا به عنوان صله به او بدهيم ؟
زينب در پاسخ گفت : سوگند به خدا جز زيور خود چيز ديگرى نداريم ، آنگاه دستبند و بازو بند خود را درآورده براى نعمانبن بشير فرستادند و از او عذرخواهى كرد . نعمانبن بشير تمام آنها را پس داد و گفت : اگر من آنچه انجام دادم براى دنيا بود البتّه اين پاداش براى من بس بود و از آن خشنود مىشدم ولو كمتر از اين بود باز هم راضى مىشدم ؛ اما سوگند به خدا هرچه انجام دادم براى رضاى خدا و جهت خويشاوندى و نزديكى شما با پيامبر ( ص ) بوده است . « 2 »
3 - 5 - حاضر شدگان در كنار قبر پيغمبر و گفت و گو با آن حضرت
وقتى كه كاروان وارد مدينه شدند ، زينب به طرف مسجد پيغمبر ( ص ) رفت وقتى به در مسجد رسيد در جانب در را گرفت ، فرياد زد : يا جدَّاه انّى ناعِيَةٌ الَيْكَ اخىِ الْحُسين عليه السّلام . اى جدِّ من ، من خبر مرگ برادرم حسين ( ع ) را آوردهام ! آنگاه پيوسته آن مخدّره گريه مىكرد و اشك چشمش جارى بود . هرگاه به امام سجاد نگاه مىكرد ، اندوه او تازه مىشد و غصّهاش زياد مىشد . « 3 » بنا به نقل برخى از مورّخين ، حضرت زينب در آستانه ورود به شهر مدينه و كنار
هامش
( 1 ) - الدمعة السّاكبه ، ج 5 ، ص 162 ؛ تحقيق دربارهء اوّل اربعين حضرت السيّدالشهدا ( ع ) ، ص 298 .
( 2 ) - تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 462 ؛ كامل ابن اثير ، ص 88 ؛ زينب الكبرى ، جعفر نقدى ، ص 116 .
( 3 ) - الدمعة الساكبه ، ج 5 ، ص 161 ؛ زينب الكبرى ، جعفر نقدى ، ص 118 ؛ نفس المهموم ، ص 429 .